Thursday, October 05, 2006

امروز بعد از چند ماه به وبلاگ خودم سر زدم. شروع کردم به خوندن وبلاگهای دوستان قدیمی و برای بعضی شون نظر هم گذاشتم. آدرس چندتاشون عوض شده بود٬ بعضی از لینک هام هم فیلتر شدن. دستشون درد نکنه. جداً دارن خدمت میکنن...می دونم که چون مدتهاست نمی نویسم٬ خیلی از مخاطبهای وبلاگیم رو از دست دادم اما این اونقدرها هم مهم نیست. چون هر آدمی بیش از هر چیز٬ برای دل خودش می نویسه. شاید دوباره این جا رو مرتب آپ کنم. شاید هم نه. اما هیچ وقت نمیتونم دست از سر شعر گفتن و شعر خوندن و داستان خوندن و نوشتن بردارم.. این شعر اخوان رو احتمالا شنیدید... جداً حسب حاله: س ش
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی؟
از كجا ،‌ وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من بي ثمر ميگردی
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديار و دياری - باری
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه ترا منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
كه دروغی تو ، دروغ
كه فريبی تو ، فريب
.
قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... ايوای
راستي آيا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! كجا رفتي؟ آی
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی ، جايی؟
در اجاقی - طمع شعله نمي بندم - خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند

Saturday, June 03, 2006

چند رباعی جدید گفتم. باز هم به سبک خیام. این اشعار زایده ی یک ذهن بیمارگونه است. امیدوارم موجب ملال خاطر دوستان نشود.. س ش
.
ای تن ز چه روی هوشیار گشتی؟ .... از خواب عدم٬ بهر چه بیدار گشتی؟
بین من و مرگ در این شب وانفسا...ای تن تو بگوی٬ بهر چه دیوار گشتی؟
.
خیام جهان را نپسندید و برفت... در خوابگه خاک٬ خزان دید و برفت
گرکار خدا ساختن و سوختن است...برکار دو جهان بخندید و برفت
.
آئینه به روی خوبرویان سنگ باد... بر هر لذتی در این جهان ننگ باد
مرگ است کلید راهیابی به عدم ... کاحسنت و صد آفرین بر مرگ باد
.
صد بار بخواندیمش و او روی نکرد... با تشنگی و مستی ما خوی نکرد
هرچند که کردیم فغان و زاری ... افسوس که آن یار٬خم به ابروی نکرد

Saturday, February 04, 2006

نگاهی به چند پست آخر وبلاگم، به من می گوید که این وبلاگ زیادی طعم تلخ به خودش گرفته. نمیدانم. شاید این تلخی از تلخی حقیقت ناشی میشود؛ یا حد اقل من امیدوارم این طور باشد. البته از نظر بعضی ها (مثل دکتر قمشه ای) حقیقت نه تنها تلخ نیست، بلکه شیرین تر ازهر چیز دیگریست. شاید علتش آن باشد که ایشان حقیقت را در دین یافته اند. و همه می دانیم در دین، ظاهرا جواب همه سوالات هست. اما فعلا که این روزها (و شاید این سالها) در دین هم خبری جز شیون و زاری نیست. و ارمغانش برای ما در افتادن با جهان است و تهدید و ... در هر صورت تصمیم گرفتم کمی از زندگی بنویسم. گاهی -و البته فقط گاهی- بعضی فیلم ها یا بعضی شعرها که در ستایش از زندگی است، من را بر آن می دارد که در ستایش از این به قول سهراب "رسم خوشایند" بنویسم. شعر زیر که اخیرا گفتم شاید پژواک همان صدای درونم باشد که مرا همچنان به زندگی می خواند
،کوه ها در کنارهم
.کوهها -اما- تنهایند
من نمی خواهم
در کنارت، کوه باشم
.آن چنان سرد ، بلند ، استوار
من فقط می خواهم
،جلگهء سبز و گرم و پست رودی باشم
که سیراب می کند
.مردم پایین دست را
که در آن
زندگی
جاریست
من فقط می خواهم
که به اندازه سبزی نگاهت
سبز؛
و به اندازه گرمی صدایت
گرم؛
و به اندازه فرش زیر پایت
پست
.باشم
و دلم می خواهد
که به اندازه دیدن لبخندت
.شاد باشم
تا که هستم
در کنارت باشم
...و دگر هیچ نمی خواهم
...هیچ

Saturday, January 21, 2006

راستش اصلا نمیدونم چرا همه، روز تولدشون رو به هم تبریک میگن. یا چرا روز تولد بچه هاشون رو جشن می گیرن. مگه تولد ، تبریک گفتن و شادی کردن داره؟ به نظر من بیشتر باید از یک تولد، اظهار تاسف کرد تا شادمانی

خبر یک تولد چی به ذهن آدم میاره؟
یک تولد، یعنی اینکه باید منتظر یک مرگ دیگه بود. یک تولد، یعنی اینکه باید منتظر غم ها و شادی های بیخود و زودگذر بود. یعنی باید شاهد یه تلاش چند ساله بی ثمر دیگه بود، یعنی باید باز نشست و دید که یه موجود چه جوری با هزار زحمت و مصیبت رشد میکنه و بزرگ میشه، و بعد ذلیل و خورد میشه و می پوسه و بوی تعفن می گیره. یک تولد، یعنی تکرار مکرر و خنده آور تجربه های تکرار شده. یعنی فوران آروزوهای به حقیقت نرسیده. و در نهایت بازگشت به چرخه کربن در طبیعت. و شاید در نهایت یعنی تا بینهایت سوختن و سوختن و سوختن به خاطر انجام کارهای مسخره
تبریک گفتن تولد، با این دید، کار خنده داری نیست؟ فرض کنید به پدر و مادری بگن "مبارک باشه! بچه تون پسره". میدونین این مبارک باشه، یعنی چی؟ یعنی بهتون تبریک میگیم که این بار لذت زودگذری که از هم بردید، یک نتیجه ای داده که اون قدرها هم زودگذر نیست. یعنی احتمالا حتی بعد از خودتون هم اثر این لذت تون روی زمین می مونه! خوب، که چی؟! گاهی میگن آدمها بچه دوست دارن داشته باشن که اثرشون ماندگار شه.میل به جاودانگی و از این حرفها... آخه چه ماندگاری ای؟ اون بچه هم دیر یا زود می میره و ما، خواه ناخواه بعد از یک مدت به طور کامل فراموش میشیم. بچه هم قرار نیست ما رو جاودان کنه
در هر صورت با وجود اینها، تولد آدمهایی که دوستشون دارم، برای من فرصتی هست که به من این امکان رو میده که به اونها نشون بدم که به فکرشون هستم. گرچه واقعا نمی دونم چرا باید اون رو تبریک گفت، و چرا با این کار اونها رو خوشحال میکنم، اما همین که اونها رو خوشحال می کنم برام کافیه. اما در مورد خودم... حقیقت اینه که ترجیح میدادم هیچ تاریخ تولدی نمی داشتم.... س ش

Sunday, January 01, 2006

?همان طور که به یکی از دوستان گفتم، این شعر محصول مشترک خیام زدگی این جانب و ارادت بنده به او، و همین طور استرس ناشی از فرا رسیدن فصل مزخرف امتحانات است. بعد از مدتها ننوشتن فرصتی دست داد تا باز هم بنویسم. نامش را گذاشتم مثنوی خیام. چرا که شاید اگر خیام میخواست قالب مثنوی را به جای رباعی انتخاب کند، اینگونه می سرود
نظـر کن بین شـتابان کارِ ما را.... تلاش و کوشـشِ بسـیار ما را
ز بهرِ "راحتی" هر دم بپویـیم.... به سـان فاقـدان هر جا بجوییم
تو ای عاقل، شنو از ما حکایت... که تا آگه شوی از راز غـایت
گذر کردم شـبی از بهر کاری.... ز جنب قبر صـد صـاحب جلالی
ز کسـب و کـار روزم شاد بودم.... ز دنـیا و غمـش آزاد بـودم
!به ناگه از دل آن خـاکِ بی جان.... ندا آمد کجا ای رهگذر؟ هان
:نگه کردم به آن قبرانِ خاموش...صدا آن دم ببردست از سرم هوش
ببین من را کنون اینجا فـتادم .... چنین بی چاره و تـنها فـتادم
منم آن صـاحب قصـران عالی .... نـمی دانـم مرا دانـی، ندانـی
ز مکـنت از همه ممتاز بودم .... ز اموال از صدان آغاز بودم
به روز اندر تجارت شهره بودم.... به شب در بسترم آسوده بودم
دمادم در تـلاش و کار بودم .... برِ اولادِ خود، غم خوار بـودم
کنون بین این تن پوسیده ام را...واین دست وسر خشکیده ام را
به زیر صد وجب گل خفته ام من...به دور از اهل و منزل خفته ام من
تو دانی تاابد سهمم همین است...مگر سهم تو ای عاقل جزاین است؟
چه شه باشی چه خواجه،شیخ،سردار..چه بدباشی چه خوش،ناکام،بیعار
همین اسـت عاقبت، این رسم کاراست...قوام و سنت این روزگار است
چرا از یک خوشی چون شاد گشتن؟ ...زیک دم ناخوشی غمباد گشتن؟
،برو « دَ م» را غنیمت دان توای مرد...که راه ورسمِ این دنیای نامرد
همین مرگ است و مرگ است وتباهی...نمی ماند از آن جز یاد و آهی
نمی دانم! شاید باز در بد بینی ام زیاده روی کردم! س ش

Saturday, December 03, 2005

.چقدر خوبه آدم تو جامعه ای زندگی کنه که کسی به کارش کاری نداشته باشه و زندگی هر کس مال "خودش" باشه
.چقدر خوبه آدم تو جامعه ای زندگی کنه که سر هر کسی تو کار خودشه نه کار بغل دستیش
چقدر خوبه آدم تو جامعه ای زندگی کنه که مجبور نباشه به خاطر هر کاری که می کنه به صد نفر جواب پس بده، زندگی هر کسی مال خودش باشه و حق حاکمیت آدم بر زندگی خودش به رسمیت شناخته شده باشه
.چقدر خوبه آدم تو جامعه ای زندگی کنه که تنهاعوامل محدود کننده، قانون باشه و اعتقادات شخصی. نه اعتقادات شخصی دیگران
چقدر خوبه آدم تو جامعه ای زندگی کنه که مجبور نباشه هر روزش با همه بحث کنه که قانعشون کنه کاری که من میکنم غلط نیست. .که توش آدمهای با ایمان تر به آدمهای دیگه محبت کنن نه اینکه به چشم تحقیر نگاهشون کنن
چقدر خوبه آدم تو کشوری زندگی کنه که حاکم هاش به خاطر اون چیزی که بهش میگن خدمت کردن واتفاقا وظیفه شون هم هست، اینقدر سر مردمشون منت نذارن
چقدر خوبه آدم تو جامعه ای زندگی کنه که
.
.
.
.پشت دریاها شهری است
...قایقی باید ساخت

Wednesday, November 23, 2005


،وقتی سفر نمی کنی
،وقتی چیزی نمی خوانی
.آرام روی به مردن می نهی

،وقتی به اصوات زندگی گوش نمی دهی
،وقتی قدرخودت را نمی دانی

آرام روی به مردن می نهی
،وقتی خودباوری را در خودت می کشی
.وقتی نمی گذاری دیگران به تو کمک کنند
آرام روی به مردن می نهی
،وقتی برده ی عادات خود می شوی
...وقتی همیشه از یک راه تکراری می روی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی
،اگر رنگ های گونه گون بر تن نکنی
یا اگر با ناشناس ها صحبت نکنی


به آرامی روی به مردن می نهی
،وقتی از شور و گرما
،از احساسات سرکش
و از آنچه چشمانت را به درخشش وا میدارد
،و ضربان قلبت را تندترمی کند
...پرهیز می کنی

آرام روی به مردن می نهی
اگر وقتی از شغلت، یا عشقت خرسند نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای یافتن ِ مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
،اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
....از مصلحت اندیشی گذر کنی

.امروز زندگی را آغاز کن

.امروز مخاطره کن

.امروز کاری بکن


...نگذار که آرام بمیری

.شادی را فراموش نکن