Saturday, September 24, 2005

تلفن زنگ می زند. از رو شماره اش، می فهمم باید زهرا خانم باشد که گاهی وقتها، خصوصا وقتی مهمانی یا خانه تکانی داریم، می آید خانه مان را تمیز می کند. گوشی را به مامان میدهم. از لحن صحبت مامان، معلوم است که احتمالا باید سپیده، دختر زهرا خانم باشد... گوش می کنم
چی؟ ... چه مژده ای؟ ... باشه عزیزم بگو... اِاِاِ..جدی میگی؟ (لبخند می زند)... مبارک باشه ان شاالله... باشه حتما به رضا میگم نگاه کنه و بهت بگه دقیقا کجا و چه رشته ای قبول شدی... باشه حتما... خیلی خوشحال شدم... حالا بده با مامانت هم صحبت کنم و تبریک بگم
تلفن را که قطع می کند، توضیح میدهد: سپیده دختر زهرا خانم بود... گفت از یکی از آشناهاشون، شنیده که امسال سپیده کنکور دانشگاه آزاد قبول شده. اما نمیدونست کجا.. می خواست به رضا بگم بپرسه کجا و چه رشته ای قبول شده. ببینه شاید بتونه یه جوری مهمانش کنه به تهران... نمیدونین تو صداش چه ذوقی بود. خدا کنه چیز خوبی قبول شده باشه. که بشه مهمونش کرد
خوشحال می شوم. شاید بابا بتواند برایشان کاری کند. شاید خدا، می خواهد برای مدت کوتاهی هم که شده، روی " خوشی" را به این خانواده نشان دهد. آخر وضع مالیشان که خیلی بد است. از وقتی هم که شوهرزهرا خانم معتاد شده، بدتر هم شده است. گاهی وسایل خانه را می فروشد، گاهی با زهرا خانم دعوا می کند، اکثر اوقات هم که به خانه نمی آید. تمام خرج خانواده، روی دوش همین زهرا خانم است. آن هم با چهار بچه. پسرشان از شدت کم غذایی و سوء تغذیه، راشیتیسم گرفته. نشسته نماز می خواند. زهرا خانم هم از صبح تا شب، خانه این و آن کار می کند که خرج این چهار بچه را در بیاورد. کوچک ترینشان اول ابتدائی است

دو روز بعد، تلفن زنگ می زند. باباست. به مامان همه چیز را توضیح می دهد. وقتی مامان گوشی را قطع میکند، ازش می پرسم: بابا چی گفت؟ چند لحظه سکوت... بی حوصله شروع به صحبت می کند... "گفت سپیده جای خوبی قبول نشده" از مامان می خواهم بیشترتوضیح بدهد.." یک رشته کاردانی قبول شده اون هم در یک شهرستان دور افتاده. این رشته اصلا در تهران وجود نداره که بشه مهمونش کرد تهران (سکوت می کند) واقعا نمی تونه بره تربت جام. چه جوری میخواد بره؟ اونم یه دختر تنها ... . تازه می دونی.. فقط شهریه ثابتش صد و هشتاد هزار تومنه. بیچاره از کجا میخواد بیاره؟ حالا چه جوری باید بهش گفت. اصلا چه جوری میشه بهش گفت؟... بیچاره با چه ذوقی زنگ زده بود میگفت خانم شریف مژ... ة
هنوز دهان مامان تکان میخورد. انگار دارد چیزهایی می گوید. ولی من چیزی نمی شنوم. به اتاقم میروم

سرم درد می کند. می خواهم بخوابم. نمی شود. چشم ها را که می بندی، خیالات هجوم می آوردند. بلند میشوم. به منظره شهر چشم میدوزم. به دورها... آن دورها شاید خانه ای باشد، که اهلش شادمانند. آن دور ها شاید...
چشم هایم سنگین می شوند. باید هر طور شده بخوابم... آرام ...آرام... س ش

4 Comments:

Anonymous Alireza Mehraein said...

واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
جدی می گم،کاش این دختر هم قصه ی دوم پست قبلیت رو خونده باشه
زیاد نمی تونم حرف بزنم
خدا به همه ی مردم کمک کنه
خدا اون پدر نامرد رو جوابشو بده

11:18 AM  
Anonymous shadi said...

khob mibinam ke sabketo avaz kardi va dari secanse digeyee az zendegio azash ax migiri va az secanse akhar oomadi biroon:) khob az in babat kheili khoshalam ke too neveshtehat taghire sabk dadi,albatte fekr konam age az asami mostáar estefade koni behtare,in sabket kamelan motefavet az ghabliast va mitoonam begam shabihe sabke neveshtehaye maryame:) kheili khoob asle mozoo ro parvaroondi va havashio ba ... malool kardi fekr konam age fazaa ro bishtar tosif koni ehsaset asare mandegar tari dashte bashe too khanande.bebakhshida saeed joonam nagi che khahare ghor ghorooyee darama;)
:X:X:X

9:56 PM  
Anonymous saeed said...

سلام شادی جون:) اصلا فکر نمی کردم این قدر نظر کار شناسانه ای بدی!؛) خیلی خوب فهمیدی... اینو ثقریبا سبک مریم نوشتم! البته اصلا عمدی نبود. وقتی تموم شد و خوندمش، تازه فهمیدم.. شاید به خاطر خوندن زیاد نوشته هاشه... در هر صورت مرسی
:x:x س ش

1:09 AM  
Blogger leila said...

دردناک بود. خیلی با احساس تعریف کردی !

چه می شه کرد ؟این وضعیتی که تو جامعه ی ما کم هم نیست .

ولی واقعا عاقبت ابنا چی می شه ؟
فقط می شه دعا کرد !

موفق باشی

6:22 AM  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home