Monday, October 10, 2005

چند روز پیش برای کاری، گذرم به بیمارستان افتاد. راستش قرار بود بابا بخیه هایش را بکشد و دیگراز شر پانسمان هم خلاص شود. من هم رفتم که تنها نباشد. خوشبختانه کارش هم خیلی زیاد معطلمان نکرد؛ در طول مدتی که طول کشید تا بخیه هایش را بکشند، من بایستی بیرون اتاق جراحی منتظرمی ماندم. از قضا، آن اتاق جراحی دقیقا چسبیده بود به بخش اورژانس بیمارستان؛ و من اجبارا در سالن انتظار اورژانس نشستم. خوابم می آمد. چشم هایم را بستم تا شاید چرتی بزنم.
هنوز یکی دو دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که با شنیدن صدای همهمه و جنب جوش از جا پریدم. دیدم ظاهرا مریض بد حال آورده اند. دو سه نفر همراهش، اطرافش را نسبتا شلوغ کرده بودند. اما نه آنقدرکه نشود چهره مرد نسبتا مسنی را که بیهوش روی تخت خوابیده بود دید. به نظر می رسید ماشین به او زده باشد. نمیدانم داشتند او را به کدام قسمت می بردند، ولی هر چه بود خیلی عجله داشتند. چند لحظه بعد یکی ازآن همراه ها برگشت و از مسئول کشیک اورژانس که او را معاینه کرده بود از وضعیت مرد میانسال که ظاهرا پدرش بود پرسید. اما در جواب چند جمله بیشتر ردوبدل نشد
"متاسفم. فکر میکنم ایشون خونریزی مغزی نسبتا شدیدی کردن. البته تاقبل از اینکه از عمل در بیان، نمیشه نظر قطعی داد ولی متاسفانه فکر نمی کنم بشه خیلی خوشبین بود. فقط باید دعا کرد مرگ مغزی نباشه." بد جوری جا خوردم؛ تا حالا ناخودآگاه فکر میکردم این صحنه ها را فقط در فیلم ها میشود دید. مرد جوان هم جا خورده بود. خیلی مستاصل به نظرم میرسید. یک دفعه بلند بلند شروع کرد به دعا کردن. این کار به نظرم واقعا ناهنجار می رسید، آنهم وسط سالن به آن شلوغی. دوباره روی همان صندلی نشستم. نگاهی به ساعتم انداختم: تقریبا ده دقیقه گذشته بود. دیگر از صرافت خوابیدن افتاده بودم. نگاهی به آدمهای اطرافم انداختم. دیدم تقریبا همه دارند دعا می کنند. با هر ظاهر و با هر سنی. برخی آهسته تر و برخی بلندتر.احساس کردم جدا در اتاق انتظاراورژانس، هنجار های دیگری حاکم است. آنجا همه خدا را با یقین قبول دارند و به رحمت و لطف و در عین حال قدرت بی حسر او، بیش از هر عارفی واقفند. آنجا دیگر بلند بلند دعا کردن، فقط مخصوص پیرزن ها نیست: کارهمه است. پس چرا من دعا نمی کردم؟ می دانستم هر کدام از آنها، به جز من، یک مریض اورژانسی دارند. شاید این دلیل ساکت بودن من بود. یک لحظه از خودم وتمام آنهایی که در سالن انتظار بودند احساس تنفر کردم. فکر کردم ما چه موجودات نان به نرخ روز خوری هستیم. حتما باید برایمان اتفاق دردناکی بیفتد تا یادمان بیفتد خدایی هم هست؟ یعنی من واقعا به خدا نیاز ندارم؟ یا نیاز دارم و حواسم نیست؟ حتی اطرافیانم... همانهایی که بلند بلند دعا میکردند... آیا آنها بیرون از اینجا، باز هم این طور به یاد خدا خواهند بود؟ یا آنها هم مثل من فراموش می کنند...؟ در طول راه برگشت، در تمام طول راه، به همین موضوع فکر می کردم... که چقدر حواسم پرت است... که چقدر سرم گرم گرفتاریها و خوشی های کوچک و بزرگ شده است... که چقدر فراموشکار شده ام. س ش

12 Comments:

Anonymous nazanin said...

سعید جان سلام:

با آرزوی قبولی طاعات و عباداتتان

احسنت به شما /پسر خوب / که به فکر پدر گرامییتان هستید

انسان باید روزی چندین بار خدارو شکر کند و با نماز خواندن از نعمتهایی که برایش قرار داده است تشکر کند
اما متاسفانه بعضی از افراد کمی کم لطف هستند و فقط وقتی احتیاج دارند دست نیازشان را به آسمان دراز می کنند .
مطلبتون را خواندم // خیلی خیلی منطقی و زیبا بیان کردید
از اینکه به کلبه درویشی من هم سر زدید ممنونم و از شما دوست خوبم قدر دانی می کنم
کامنت من حتما" ثبت نشده است /من فقط راجب پست مادر نوشته بودم که قدر مادرتان را بدانید و از طرف من دستهای مادرت را ببوس //همین
آرزوی موفقیت براتون دارم //امیدوارم پدرتان هرچه زودتر بهبود یابد و شادی در خانه شما حکمفرما شود
می دونی به نظر من سلامتی برترین نعمت است //خداوند به همه ما سلامتی و عاقبت به خیری اعطا کند و هیچ بنده ای را محتاج خلق نکند
قربانت // نازنین

7:40 AM  
Blogger شیر علی مردان said...

سلام
فکر نمی کنم جمله نامفهوم یا کلمه ثقیلی رو تو قصه به کار برده باشم
اتفاقا حسابی ساده سازیش کردم
ولی دیگه بیشتر از این به تکنیک کار لطمه می زد
فکر کنم خودتو درگیر مفهوم و پیام و...کردی که اینو میگی

12:27 PM  
Anonymous saba said...

salam merc az enteghadet vali age bazi mogheham harfe delamo sadetar begam behtare bazam tashakor mikonam ke pisham omadi moafagh bashi azize ba bye.

2:42 AM  
Anonymous Shadi said...

saeed joonam salam,shayad hala behtar befahmi ke behet goftam ke aarefanetarin efteare omram bood yani chi?ta dar hayahooyee nemifahmi ke chi migzare,ki hasti?chi mikhai?inja falsafeye jalebi hast "az zendegit lezzat bebar" kheilia alan ba in falsafe zendegi mikonan vali bozorgtarin aafate.yousef chand rooz pish migoft ke che khoobe ke hamishe inja festival o jashne man goftm ke movafegh nistam,chon adama too shadi kheili zood hame chio az yaad mibaran,in mesale to mano be yade ayeye ghoran endakht ke mige vaghti mosafera az kashtie shekaste be saahele amn miresand khoda ro az yaad mibarand in mesalie ke chand baar dar ghoran tekrar shode va khoda behtar midooni che mojoodio khalgh karde
Asheghetam baradare nazaninam va hamishe be vojoode paaket eftekhar mikonam:X:X:X:X

2:06 PM  
Blogger leila said...

سلام

چی بگم والا ؟!!

این یه نوع عذاب وجدان سطحیه !! زود هم درست می شه ! خیلی ناراحت نباش ! ما همه مثل همیم !!

باید کار و از ریشه درست کرد !

موفق باشی و شاد !

10:34 PM  
Anonymous جزيره سرگرداني)هستي) said...

منم عين همون كه ليلا گفت!كاش احساسامون يه ذره پايدار بود!

11:26 PM  
Anonymous Alireza Mehraein said...

سلام سعید خان
همینه دیگه ما ها فی الموقع قاتلیم و فی الموقع مقتول
هر چیزو وقتی بهش احتیاج داریم می بینیم.اما مسئله اینکه انقدر نمی فهمیم که به خدا همیشه احتیاج داریم!!

11:56 PM  
Anonymous nazanin said...

سعید جان سلام:

از حضور گرم و صمیمی ات در وبلاگم سپاسگزارم .

ممنون که به یادم بودید

شاد و موفق باشید

1:22 PM  
Anonymous Anonymous said...

این آخرین آپ من است از شما ممنون که همیشه منو تنها نذاشتید

2:07 PM  
Anonymous hesam said...

این آخرین آپ من است از شما ممنون که همیشه منو تنها نذاشتید

2:08 PM  
Anonymous matin said...

سلام از اینکه سر زدی ممنونم
بازم سر بزن

12:49 AM  
Anonymous mamad ghanbari said...

salam
man nemidoonam chera?
vali age khoda ba mast niyazi nist ma ba ooon bashim
ma niyaz darim va ooon ham hamishe pishe mast.
pas niyazi be seda kardan nist . age oon bekhad ooon ma ro seda mikone. va ooon hai ke tooo bimarestan booodan ham khoda sedashoooon zade va ooonha ham ....

10:22 AM  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home